غزلی بود برای آفتاب که آن را به دیوان قلبم،هدیه کردم وآنگاه در سایه سار درخت عشق،آرام گرفتم وتهی شدم از غربت فاخته ها واندیشه های تلخ... اینک "آینه" آشنای منست اگر خاری به پایم فرو رود اگر خنجری مرا نشانه گیرد، "نور"مرهم زخم منست ومن هر روز نبض گل ها را می گیرم مهماندار کبوتر های خسته ام وفریاد می زنم واژه هایی را که عبور مهربانی اند، وبوی تورا می دهند...........